حقیقت
بسم الله الرحمن الرحیم
هر یک از ما در هر جایگاهی که هستیم ، حقیقت را از همان منظری مشاهده می کنیم که در آن قرار داریم . و اگر توفیق قرین حالمان باشد و در زمره ی کسانی باشیم که در مسیر کمال قدم برمی دارند ، در هر گامی که رو به جلو می نهیم ، با جلوه ای از حقیقت مواجه می شویم که ممکن است با آنچه در گامهای قبلی از آن برداشت کرده بودیم ، کاملا متفاوت باشد ، هرچند که دربرگیرنده ی تمام آنها هم می باشد .
این تغییر و تبدل اندیشه ، که در هر مرحله ای تلاش خاص خود را هم می طلبد ، تا زمانیکه به حقیقت اصیل دست نیافته ایم ، همچنان ادامه دارد .
در طی این مسیر ، کسانی موفق هستند که تعصب را از خود دور کرده و ظرفیت پذیرش حقیقت را به لحاظ روحی و جسمانی دارا باشند .
در همین رابطه ، حکایتی را در وبلاگی خوانده ام که عینا در ذیل برایتان می آورم :
"درویشی ، در تاریکی ، وارد خانه اش شد و میان اتاق ماری دید . وحشت کرده و از خانه بیرون رفته ، چراغی روشن کرد و با چوبی به اندرون رفت تا مار را بکشد .
همین که روشنایی دید ، درویش را بهبود بخشید ، دید که ریسمانی بر روی زمین است که او مار فرض کرده بود .
دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید .
گفتند : این حال تو ، از برای چیست ؟
گفت : نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود ، معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست !!"
http;//www.kuhetur.blogfa.com
هیچ مگو
بسم الله الرحمن الرحیم
چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر ؛ بهر خدا هیچ مگو
دل پر خون بنگر ؛ چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر ؛ چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل در بزد گفت :"بیا ، در بگشا ؛ هیچ مگو"
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت : "من آن توام ، دست مخا ، هیچ مگو
تو چو سرنای منی ، بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ، ز نوا هیچ مگو "
گفتم :"این جان مرا ، گرد جهان چند کشی؟" گفت :" هرجا که کشم زود بیا ، هیچ مگو"
گفتم :"ار هیچ نگویم تو روا می داری ؟ آتشی گردی و گویی که درآ ، هیچ مگو؟"
همچو گل خنده زد و گفت :"درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا ، هیچ مگو "
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت :
"جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو"
"مولوی"
