عقل و مراتب آن

بسم الله الرحمن الرحیم

شاعری به امید دریافت هدیه و خلعت ، شعری در مدح پادشاهی سرود و به دربار رفت و در حضور اطرافیان شاه برای او خواند .

پادشاه که از شنیدن این شعر شادمان شده بود ، دستور داد هزار سکهء طلا به عنوان پاداش به او بدهند . وزیر پادشاه که مردی خوش خلق و نیک سیرت بود به پادشاه گفت : هزار سکه طلا برای پادشاه بخشنده ای مانند تو و شاعر سخنوری مانند او کم است و بهتر است ده هزار سکه طلا به او هدیه داده شود و با دلیل و برهان پادشاه را به انجام این کار راضی کرد .

پادشاه قبول کرد و فرمان داد علاوه بر ده هزار سکه طلا ، خلعتی نیکو نیز به شاعر بخشیده شود .

شاعر که از این عطایا بسیار شادمان شده بود ، علت این همه احسان را از اطرافیان شاه جویا شد . آنها گفتند که باعث این کار ، وزیر پادشاه است که حسن نام دارد .

شاعر برای عرض سپاس و قدردانی ، شعری نیز در مدح وزیر سرود و به او تقدیم کرد . 

چندین سال گذشت . شاعر دچار فقر و تنگدستی شده بود . روزی به ذهنش خطور کرد تا برای نجات از این وضعیت دوباره به دربار پادشاه رود و شعری در مدح او بخواند .

شاعر تصمیم خود را عملی کرد و شعری در حضور پادشاه برای او خواند . شاه طبق عادت همیشگی خود ، دستور داد هزار سکه طلا به او پاداش دهند ولی وزیر آن زمان که مردی خسیس و فرومایه بود به نزد پادشاه رفت و او را از انجام این کار منع کرد و از او خواست تا اجازه دهد که فقط بیست و پنج سکه طلا به شاعر پرداخت شود . پادشاه هم پیشنهاد وزیر را پذیرفت .

چندین ماه از این جریان گذشت ولی هنوز وزیر ، پاداش شاعر را به او نپرداخته بود .

روزی شاعر از فرط ناامیدی پیغام فرستاد که اگر از سکه ها خبری نیست به او بگویند تا به دنبال کارش برود . وزیر که منتظر همین لحظه بود و به قول معروف به مرگ گرفته بود تا شاعر به تب راضی شود ؛ بیست و پنج سکه طلا به او داد و او را روانه کرد .

شاعر که غرق حیرت شده بود ، علت تفاوت عملکرد شاه را از اطرافیان او پرسید .

آنها گفتند وزیر قبلی پادشاه که مردی پاکدل بوده است از دنیا رفته و به جای او وزیری ملعون و دیو سیرت به صدارت نشسته است . شاعر نام او را پرسید . گفتند :‌ او نیز حسن نام دارد .....

                                                                                        شرح مثنوی معنوی / دفتر چهارم

هریک از ما پادشاهی هستیم که در ملک وجود خود ، صاحب وزیری می باشیم . 

وزیری که همان عقل ما می باشد و با راهنمایی های خود می تواند ما را از پایین ترین  مراتب (حیوانیت) تا بالاترین آن (نور شدن) عروج دهد . زیرا عقل نیز دارای مراتب است ولی از هر مرتبه تا مرتبه دیگرش تفاوت بسیاری وجود دارد .

اگر عقل انسان فقط در پی کسب منافع دنیوی و مادی ، قابلیت خود را به کار اندازد ؛ در همان دایره عالم ملک باقی خواهد ماند و صاحب خود را به نابودی خواهد کشاند (عقل دنیایی) 

ولی اگر به بلوغی برسد که خود را از این دایره خارج کند و به دنبال سعادت و نیکبختی دائمی و ابدی باشد ؛ پا به عرصهء بالاتری خواهد گذاشت و برای رسیدن به مقصود خویش به بسیاری از کارها که با منافع دنیایی اش سازگاری ندارد ، تن خواهد داد . بطوریکه از منظر کسی که در مرتبه او نیست کارهایش تعجب آور می باشد (عقل دینی)

هنگامیکه عقل دینی هم به بلوغ خود برسد ، به عشق منجر می شود و اگر می بینم که در آیات و احادیث راجع به عشق کمتر صحبت شده است به این خاطر است که تعداد کمی به این مرحله می رسند زیرا آن ، دایره و مرتبه ای دیگر است و اگر سالکی به این مرتبه رسید خود معشوق او را راهبری و به سوی خود دلالت می کند . و از آن پس سیری دیگر آغاز می شود که به اتحاد بین عاشق و معشوق منجر می شود . 

...... و در آن موضع است که بین عقل سالک و نور تفاوتی نیست چون او به خود نور رسیده است .

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦