خانه را ويرانه کن
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت : تا خانه دلت را ویران نکنی ، خداوند آن را آباد نمی کند .
گفتم : چگونه آن را ویران کنم ؟
گفت : با رفع منیت و انانیت .
گفتم : کاری بس دشوار است ..... سختی آن را چگونه بر خود آسان کنم ؟
گفت : با نوشیدن شراب عشق .
گفتم : این شراب از چه بدست می آید ؟
گفت : از کسب معرفت .
گفتم : معرفت چیست ؟
گفت : علم توام با عمل .
گفتم : آن را از که بیاموزم ؟
گفت : از اهل عمل .
********************
آن یکی آمد ، زمین را می شکافت ابلهـــــــــی فریاد کرد و برنتافــت
کین زمین را از چه ویران می کنی می شکافی و پریشان می کنی ؟
گفت : ای ابله برو ، بر من مــــران تو عمارت از خرابـــــی بــــــاز دان
کی شود گلــــزار و گندمـــزار ، این تا نگـــردد زشت و ویران این زمین ؟
کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگـــــردد نظــــــــم او زیر و زبر ؟
هر بنای کهنــــه کآبــــــــادان کنند نه که اول کهنـــــــه را ویران کنند ؟
(مولانا)
به خاطر دار اين معنی .....
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی شخصی با حیله گری و دام گستری ، پرنده ای را شکار کرد . پرندهء اسیر به او گفت : ای آقای بزرگوار ، تو در زندگی خود گاوها و گوسفندهای زیادی را خورده و سیر نشده ای ؛ پس مسلما از خوردن اعضای ظریف و کوچک من هم سیر نخواهی شد . مرا رها کن تا سه نصیحت به تو بکنم .
اما اولی را هنگامی که در دستان تو هستم به تو می گویم و دومی را زمانی که بر دیوار خانه ات نشسته ام و سومی را زمانی که بر شاخهء درخت پریده ام به تو خواهم گفت .
اما پند اول این است که حرف محال را از هیچکس باور مکن .
هنگامیکه پرنده نخستین پند ارزشمند خود را گفت ، مرد او را آزاد کرد و او به بالای دیوار پرید .
پرندهء آزاد شده گفت : پند دومم این است که هرگز بر گذشته افسوس مخور .
سپس در ادامه گفت : در کالبد من مروارید گرانبهایی است که ده درم وزن دارد و می توانست تو و فرزندان تو را سعادتمند کند ؛ اما قسمت تو نبود و تو آن را از دست دادی .
مرد با شنیدن این حرف به ناله و فغان پرداخت . پرنده به او گفت : مگر من به تو نگفتم که بر چیزی که گذشته افسوس مخور ؛ پس یا تو کر هستی و یا اینکه حرف مرا نمی فهمی ..... و مگر نگفتم که حرف محال را از کسی مپذیر . وزن من بیش از سه درم نمی باشد ، آنوقت چگونه ممکن است مرواریدی که ده درم وزن دارد در درون من نهفته باشد ؟!
آن شخص با شنیدن این حرف به خود آمد و گفت : خوب ، حالا پند سوم را بگو .....
پرنده به او گفت : نه اینکه تو به آن دو پند قبلی عمل کرده ای ، حالا می خواهی پند سوم را از من بشنوی ؟!
نقل از مثنوی معنوی / دفتر چهارم
خداوندا ! یاریمان فرما که ما نیز فقط در پی صید و شکار سخنان و پند های حکمت آموز بزرگان نباشیم بلکه در پی آن باشیم که به آنچه می آموزیم عمل کنیم حتی اگر فقط یک پند باشد .
