صالح چه کسی است ؟
معمولا هر چه نگاه ما به مسائل و پدیده ها عمیق و عمیق تر می شود ، برداشت ما نیز از آنها عمیق تر خواهد شد . واژه ها نیز که نمایانگر حقایقی هستند از این قاعده مستثنی نیستند .
در قرآن کریم به واژه ی "صالحین" زیاد برخورد می کنیم و می بینیم که یکی از درخواستهای پیامبران از حضرت حق این بوده است که خداوند آنها را به صالحان ملحق کند و یا می بینیم که یکی از بشارتهای حضرت حق به انبیاء و اولیاء قرار دادن آنها در زمره ی صالحان بوده است .
پس صالح بودن ویژگی بسیار ارزشمندی است که باید معنایی فراتر از آنچه که به طور معمول در اذهان است ، داشته باشد .
در معنای ظاهری صالح به کسی گفته می شود که کارهای نیک انجام می دهد ولی در معنای عمیق تر به کسی اطلاق می شود که در صلح با جهان هستی ، خود ، خدا و دیگران به سر می برد .
و عمل صالح مجموعه ی اعمالی است که انسان را به این مصالحه نزدیک می کند .
شاید در وهله ی اول فکر کنیم که ما با هیچکدام از موارد بالا سر جنگ نداشته و در تضاد نیستیم . بنده بصورت خیلی کوتاه و مختصر این چهار مورد را توضیح می دهم تا ببینیم که آیا اکثریت ما در بسیاری از مواقع در جنگ و کشمکش عملی و یا فکری با چهار مورد فوق هستیم یا خیر ؟
تضاد با خدا : بعضی از ما مشکلات و امور ناخوشایندی را که برایمان پیش می آید به خداوند نسبت می دهیم . درحالیکه اگر خوب دقت کنیم می بینیم که این امور یا بر اثر غفلت و ناآگاهی خودمان و یا دیگران برایمان ایجاد شده است و یا اینکه اگر ظاهرا هم کسی در بروز آن دخالتی نداشته باشد ، حکمتی داشته است که اگر صبر کنیم و یا بیشتر دقت کنیم به خیر بودن آن پی می بریم .
کسی که به صلح با خداوند می رسد از خداوند راضی است و می داند که از خیر مطلق ، جز خیر صادر نمی شود .
تضاد با جهان هستی : از تضاد با طبیعت شروع می شود تا ارکان دیگر هستی ....
مثل اینکه : چرا فلان جا زلزله آمد ؟ چرا اینجا سیل آمد ؟ چرا اینقدر هوا سرد و یا گرم است ؟! و ...
تضاد با خود : شاید بیشتر ما به نحوی از خودمان ناراضی باشیم و بخاطر چیزهایی که نداریم ، از دست داده ایم و یا نتوانسته ایم بدست بیاوریم مرتب خودمان را سرزنش کنیم .
درست این است که ما باید همواره در امور معنوی به بالادست خود و در امور مادی به زیردست خود نگاه کنیم . ضمن اینکه نگاه کردن به بالادست باید در جهت ایجاد انگیزه و تلاش باشد و نباید منجر به درگیری و کشمکشهای روانی و روحی برای ما شود .
کسی می تواند به صلح با خود برسد که به خودش به عنوان تجلی خداوند احترام بگذارد و بداند که همه از جوهره ی پاک الهی برخوردار هستند ، پس او هم توانایی به فعل رساندن قوای الهی خود را دارد . پس به سعی و تلاش خود در جهت کمال با امید و توکل به خداوند ادامه می دهد .
تضاد با دیگران : عمیق ترین نوع تضاد است که معمولا بخاطر تعصب ها و پیش فرضها و خود محوری ها ایجاد می شود . درحالیکه کسی که می خواهد به صلح با دیگران برسد باید بداند که هرکسی از منظری به جهان هستی نگاه می کند و دیدگاه خاص خود را دارد . پس او ضمن احترام گذاشتن به دیگران ، کسی را بخاطر عقیده اش رد و یا تکذیب نمی کند .
************
حقیقت این است که تا زمانیکه خودمان را محور جهان هستی می دانیم و همه چیز را به نسبت خودمان می سنجیم ، در این تضاد به سر خواهیم برد . ولی اگر بدانیم که هریک از ما جزئی از پیکره ی عظیم هستی می باشیم و درنتیجه همه چیز را از منظر کل نگاه کنیم ، خواهیم دید که همه چیز در جای خود نیکو و زیباست و در هماهنگی کامل با یکدیگر قرار دارد .
پس اولین گام برای صالح شدن این است که دست از خود محوری برداریم .
اهمیت کنترل ذهن
اگر دقت کرده باشیم ، می بینیم بسیاری از ما در بیشتر اوقات که مشغول انجام کاری هستیم ، چون ذهنمان هر لحظه از آن کار به جاهای دیگر پرواز می کند ، کارمان از کیفیت مطلوبی برخوردار نیست .
مثلا مشغول مطالعه کردن هستیم ولی در جای دیگری حضور داریم . قالب فیزیکی مان در کلاس هست ولی ذهنمان در خانه و یا هرجای دیگری است . ظاهرا مشغول صحبت کردن با دوست و یا افراد خانواده هستیم ولی در جای دیگری به سر می بریم و درنتیجه نمی توانیم عکس العمل مناسب در مقابل واکنشهای آنها نشان دهیم .
پس به نظر می رسد این ما نیستیم که حاکم بر ذهنمان هستیم بلکه این ذهنمان است که حاکم بر ماست .
شاید در نگاه سطحی این مسئله مشکل بزرگی به نظر نرسد ولی به دلایل زیادی که به چند مورد از آنها اشاره می شود ، کنترل ذهن از اهمیت ویژه ای برخوردار است :
1- عمر ما که از همین لحظه لحظه ها تشکیل شده است ، بزرگترین سرمایه ماست . لحظه ای که می گذرد ، دیگر برنمی گردد . پس باید سعی کنیم از اوقاتمان نهایت استفاده را بکنیم ولی تشتت ذهنی بزرگترین دشمن وقت ماست و عامل موثری در هدر دادن این سرمایه گرانبها .
2- در دیدگاههایی که به انسان به عنوان یک مجموعه بهم پیوسته نگاه می شود و جسم او را از روح و روان او جدا نمی دانند ، معتقدند که سلامتی جسم انسان به سلامتی روح و روان او وابسته است و بسیاری از بیماری های او ناشی از تشتت ذهنی اش می باشد و کنترل ذهن ، عامل اساسی در درمان بیماریهاست .
3- در سیر و سلوک ، کنترل ذهن از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است چرا که این گامی است که با طی کردن آن به نتیجه ای بسیار ارزشمند می رسیم ، درک حضور ....
منظور از درک حضور این است که در هر لحظه متوجه این مسئله باشیم که در محضر خداوند هستیم و در حقیقت به درک این آیه برسیم : ...اینما تولوا فثم وجه الله یعنی به هرجا روی آورید ، رو به سوی خداوند است ... / سوره بقره / آیه 115
4- تشتت ذهنی ، انرژی ذهنمان را تحلیل می دهد و درنتیجه در جایی که می خواهیم از ذهنمان استفاده لازم و مطلوب را بکنیم ، مثلا برای کاری برنامه ریزی کنیم ، یا مسئله ای را مورد بررسی قرار داده و پیام آن را دریافت کنیم ، با یک ذهن خسته و درمانده مواجه هستیم .
دوستان خوبم نظر شما در این باره چیست ؟ آیا تجربه ای در مورد کنترل ذهن دارید تا از آن بهره ببریم ؟
چرا بهتر دیدن خود کاری شیطانی است ؟
سلام دوستان خوبم . از نظرات شما بسیار بهره بردم . همانطور که شما عزیزان فرموده اید این طرز فکر ریشه در خود بزرگ بینی ، حسادت و .... دارد که آنها هم ریشه در جهل دارد . با جمع بندی نظرات ، دلایل زیر در رد چنین طرز تفکری به دست آمده است :
الف : شیطان به این دلیل گفت من از انسان بهترم چون فقط بعد جسمانی او را مشاهده کرد و بعد معنوی و روحانی او را نادیده گرفت و درنتیجه قضاوتی یکجانبه و ظاهری داشت .
ما هم هنگامیکه نسبت به دیگران احساس برتری می کنیم :
١- چه بسا ابعاد و ویژگی های مثبت آن فرد از نظر ما مخفی مانده باشد و از آنها آگاهی نداشته باشیم و فقط آن بعدی که بدلایلی نسبت به آن احساس برتری می کنیم ، برایمان هویدا باشد .
٢- عملکرد هر فردی با توجه به شرایط و ویژگی های فردی ، خانوادگی و ... باید در نظر گرفته شود (پس بدی و خوبی امری نسبی است) و چون ما از شرایط و خصوصیات افراد بی اطلاعیم پس مقایسه کردن ، امری بی مورد است و چه بسا ما هم در شرایط یکسان ، همان عملکرد و بینش را پیدا می کردیم .
٣- اگر حتی این احساس برتری به دلیل گناه آشکاری باشد که شخص انجام می دهد ، این نکته را نباید فراموش کنیم که ممکن است همان فرد در آینده موفق به توبه گردد و مومن و صالح از دنیا برود ولی معلوم نیست که آینده و ماحصل ایمان ما هنگام مرگ چگونه باشد .
ب : همه ی ما تجلی خداوند هستیم و از نظر جوهره ی وجودی تفاوتی بین ما نیست و روح الهی در همه ی ما دمیده شده است و تفاوتها فقط از نظر تقوا و عمل صالح می باشد که تشخیص این نوع برتری هم بر عهده ی ناظری است که احاطه ی کامل به درون افراد دارد یعنی خداوند و اولیاء پاک او ....
ج : هدف از بندگی ترک منیت است و اگر ما عبد و بنده ی خداوند هستیم باید رسالت بندگی خود را به جا آوریم . یعنی به جایی برسیم که خودمان را نبینیم . پس احساس برتری به چه معناست ؟
اولین درس
استاد گفت : اولین درس را شیطان به آدم آموخت ، هنگامی که بر او سجده نکرد و به خداوند گفت : "من از او بهترم" . (سوره ی ص/ آیه ٧۶)
در حالیکه _ بهتر بودن _ در برخورد اندیشه ها و در میدان عمل به اثبات می رسد .
********************
با خودم گفتم : تابحال چند بار خودم را با دیگران مقایسه کرده ام و به انحاء مختلف خودم را بهتر از دیگران دیده ام ! آیا در هر بار بهتر دیدن خودم ، کاری شیطانی انجام نداده ام ؟!
هر کس بگوید من بهتر هستم ، دلیل بر خامی و شیطانی بودن اوست .
دوستان خوبم انشاءالله در پست آینده دلایل شیطانی بودن این اندیشه بررسی خواهد شد . خوشحال می شوم از نظرات شما عزیزان بهره مند شوم .
اندوه و ترس
به نام آرامش دهنده ی دلها
اگر زندگی پیامبران و اولیای الهی را بررسی کنیم ، می بینیم که اگر از زندگی افراد عادی سخت تر نباشد ، قطعا راحت تر نیست ولی با این همه بقدری آرامش دارند که در قرآن کریم از آنها به این دو صفت یاد می شود : "اولیای الهی نه خوفی دارند و نه اندوهگین می شوند"
حزن و اندوه زمانی ایجاد می شود که چیز مطلوبی را داشته و از دست داده باشیم و یا آن را به دست نیاورده باشیم (در گذشته)
و ترس هم بخاطر نگرانی از وقوع حادثه ای ناپسند _ در آینده _ ایجاد می شود . حادثه ای که باعث از دست دادن کسی یا چیزی یا موقعیت مطلوبی باشد .
شاید در نگاه اول ، اینطور به نظر برسد که حزن و ترس ما زائیده ی فقدان ایمان و توکل و اعتماد ما به خداوند و یا ضعف آنهاست (البته در اینجا منظور از حزن و ترس ، اندوه و ترس ناشی از دوری از خداوند نیست که بعلت اعمال ناپسند خود ما ایجاد می شود) ولی در نگاه عمیق تر می بینیم که ....
در کتابی* که نویسنده ی آن یک استاد معنوی است می خواندم که ترس های ما (و بطریق اولی حزن های ما) زائیده ی منیت ماست و ما بخاطر حفظ امنیت خودمان که از منیت مان ناشی می شود ، از حوادثی که به نظرمان ناخوشایند می آید ، می ترسیم .
به قول نویسنده ی کتاب "منیت ، خواهان اطمینان ، خاطر جمعی و توجه است و پیوسته می کوشد به مقام و مرتبت خود بیفزاید ...."
حال می فهمیم که چرا اولیای الهی نه حزنی دارند و نه خوفی . زیرا آنها نه تنها از دام دنیا و تعلقات آن رسته اند ، بلکه از دام منیت نیز رها شده اند .
آنها می دانند که هرآنچه برایشان مقدر شده و می شود چون از جانب خداوند که منشاء خیر است می باشد ، پس خیر محض است .
بیائیم از این پس اگر حزن و ترس به جانمان افتاد و ذهنمان را آلوده کرد از خودمان بپرسیم : آیا این احساس ، ریشه در "منیت من" ندارد ؟!
* : "خود بی نهایت" _ اثر "استوارت وایلد" _ انتشارات هامون _ ترجمه "محمد رضا آل یاسین"
نکوهش کردن دیگران
نکوهش کردن دیگران که معمولا بدنبال قضاوت و داوری درباره ی گناهان دیگران صورت می گیرد ، هر دو از کارهای ناشایستی است که نه تنها ما را از قرب حضرت حق دور می کند ، بلکه دیر یا زود _ بازتاب عملمان _ ما را در شرایطی مشابه قرار می دهد تا نسبت به زشتی کار خود آگاهمان سازد .
اگر ما توفیق پرهیز از برخی گناهان و یا انجام کارهای شایسته را داریم ، مسلما از لطف و یاری خداوند است که به ما آگاهی لازم و قدرت بر انجام کار خیر را عطا کرده است . فراموش کردن این حقیقت و دیدن خوبیها از خودمان ، ما را دچار عجب و غروری خواهد کرد که در پی خود ، قضاوت کردن ، نکوهش کردن و .... عواقب ناشی از آن را خواهد داشت .
خصوصا که ما شرایط افراد را هنگامیکه مرتکب عمل زشتی می شوند ، نمی دانیم و از عواملی که باعث سوق دادن آنها به این کار شده ، آگاهی نداریم .
خلاصه آنکه قضاوت کردن و داوری ، شایسته ی حضرت حق است و اگر ما چون ملائک هم از گناه کردن ، مصون باشیم باز باید از این کار اجتناب کنیم .
جناب مولانا این نکته ی مهم را در تمثیلی ، در دفتر اول مثنوی معنوی آورده است :
هاروت و ماروت دو فرشته ای بودند که هرگاه گناه اهل زمین و فسق و فجور آنها را می دیدند ، خشمگین می شدند و شروع به سرزنش کردن آنها می کردند .
روزی حضرت حق به آنها فرمود : اینقدر آدمیان را نکوهش نکنید ! اگر شما دارای عصمت هستید ، این عکس عصمت و قداست من است که بر شما افتاده . اگر شما هم در شرایط مشابه آدمیان بودید ، به گناه آنها دچار می شدید و آنگاه جایگاهی در میان اهل آسمان نداشتید ....
هاروت و ماروت ، بدون توجه به فرموده ی حضرت حق ، با عجب و غرور گفتند : اگر ما به جای آدمیان بودیم ، هرگز چنین گناهانی مرتکب نمی شدیم و عصیان نمی کردیم !
خداوند برای فهماندن حقیقت به آنها ، آن دو را به زمین فرستاد و آنها هرآنچه را که بخاطر آن آدمیان را سرزنش می کردند ، مرتکب شدند ....
اطلسی
اگر میان من و اطلسی قرار نبود
اگر بنفشه حضورش در انتظار نبود
اگر که معجزه ی سبز کردگار نبود
اگر امید به برگشتن بهار نبود
مرا تحمل باد خزان
فسردن گل
توان و طاقت دیدار برگ و شاخه ی خشک
توان و تاب تماشای تازیانه ی زرد
مرا تحمل این فصل داغدار نبود
مرا تصور یک لحظه انتظار نبود
اگر میان من و اطلسی قرار نبود
(مجتبی کاشانی)
ارتباط عمق نگرش ما با درک قرآن کریم
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از دوستان عزیزم خواسته بودند که مطلبی راجع به عمیق شدن در فهم قرآن کریم بنویسم . حقیقتا خود را از این کار عاجز می بینم ولی در حد بضاعت ناچیزم ، چند خطی می نویسم .
حقیقت امر این است که عمیق شدن در قرآن کریم ، چیزی جدای از عمیق شدن در دیگر حقایق نیست . چون قرآن کریم ، جامع همه ی حقایق مانند : توحید ، معاد ، نبوت و ... می باشد .
به طور مثال وقتی که ما آیاتی در مورد وحدانیت خداوند می خوانیم ، از آنجایی که توحید به سه قسم : افعالی ، صفاتی و ذاتی تقسیم می شود ، باتوجه به اینکه در کدام مرتبه سیر می کنیم (البته مرتبه ای که علم و عمل در آن توأمان است) برداشتی مطابق با همان مرتبه خواهیم داشت .
یا وقتی که آیاتی راجع به بهشت ، جهنم و به طورکلی معاد می خوانیم ، باز به نسبت عمق نگرشمان ، برداشت خاص خود را خواهیم داشت . و این ارتباط در مورد همه ی مقولات قرآن کریم به همین صورت است . پس می بینم که عمق نگرشمان تاثیر زیادی در فهم قرآن کریم دارد .
به نظر بنده ، عمیق ترین نوع نگرش را عارفان بزرگ داشته و دارند . چون دانسته های آنها از روی کشف و شهود بوده و هست . پس لازم است همراه با خواندن معانی قرآن کریم ، با نوع نگرش آنان آشنا شویم تا کم کم به درک خود از معانی آیات ، عمق بخشیم . ولی این کار را باید پله پله انجام دهیم تا دچار سردرگمی نشویم . سیر مطالعاتی که استاد راه رفته ی "اذان دل" در یکی از پست های خود مرقوم فرمودند ، بسیار عالی و متقن است .
اینکه عرض کردم پله پله باید این مسیر را طی کنیم ، از این جهت بود که خودم تجربه ای در این مورد داشتم که شاید برای شما عزیزان مفید باشد :
چند سال پیش ، قبل از اینکه درک درستی از این حقیقت (پله پله گام برداشتن) داشته باشم ، بسیار مشتاق دست یافتن به نگرشی عمیق و البته _سریع _ در قرآن کریم بودم . برای این کار خودم را به آب و آتش می زدم و بدون اینکه مقدمات لازم را در فهم سخنان عارفان داشته باشم ، فکر می کردم اگر از تفاسیر آنها استفاده کنم ، می توانم به یکباره به اوج پرواز کنم ....
چون بسیار مشتاق ولی متاسفانه _عجول _ بودم از تفسیر منسوب به حضرت محیی الدین استفاده می کردم که امام عارفان است ....
خوب ، فکر می کنم حال و روز من برایتان قابل درک باشد ! نه تنها این تفسیر کمکی در آن موقع به بنده نمی کرد ، بلکه مرا بیشتر پریشان و سردرگم می کرد . این پریشانی و سردرگمی ، هنگامی که به موقع و به هنگام نباشد فقط باعث فشار روحی شدید بر روی سالک می شود که منجر به ناامیدی می گردد .
هرچند که هنوز اندر خم یک کوچه ام و به دست یافتن به نگرشی عمیق بسیار فاصله دارم ، ولی این را آموخته ام که : این راهی است که باید در آن مشتاق بود و بسیار تلاش کرد ولی این تلاش باید با آرامش ، عشق و امیدواری همراه باشد .
روح عالم
عرفا معتقدند که خلقت عالم با وجود انسان تکمیل شده است و اگر موجودی به نام انسان نبود ، خلقت عالم ناقص بود و گویی که عالم ، جسمی بود که روح نداشت .... زیرا تمامی معانی که در عالم خارج (عالم کبیر) وجود دارد ، در وجود انسان نهفته است ، پس او "روح عالم" است .
در قرآن کریم می خوانیم که خداوند خطاب به ملائکه می فرماید : "... من جانشینی در زمین قرار می دهم ..." (سوره ی بقره / آیه 30)
و در جای دیگری دوباره به آنها می فرماید : "پس چون او را استوار بپرداختم و در او از روح خود دمیدم ، برای او به سجده درافتید" (سوره های حجر و ص آیات 29 و 72)
یعنی خداوند با این نفخه ، استعداد به خلافت رسیدن انسان را به او عطا می کند و انسانی که این قابلیت را داشته باشد که این استعداد را به فعلیت برساند ، جانشین خداوند در روی زمین می شود . استعدادی که در هیچ یک از موجودات دیگر حتی در ملائکه ی آسمانی که مظهر قدوسیت هستند ، وجود ندارد .
پس می بینیم که انسان موجود بسیار ارزشمندی است . ولی چه باعث شده که بعضی از ما حقیقت وجود خود را فراموش کرده ایم و به جای اینکه عمر باارزش خود را صرف به فعلیت رساندن آن استعدادها کنیم ، آن را به بطالت می گذرانیم ؟!
شاید یک علت ، این باشد که گفته می شود انسان به یک معنا از ریشه ی "نسیان" گرفته شده است پس او اهل فراموشی و غفلت است . یعنی پس از اینکه به چیزی توجه می کند ، آن را فراموش می کند و به چیز دیگری توجه اش جلب می شود . (این مسئله با کمی دقت در درون خودمان کاملا هویداست )
پس به نظر می رسد ما انسانها دو بعد داریم : یک بعد ما را به سمت کمالجویی دعوت می کند و بعد دیگرمان ، ما را به غفلت و فراموشی می کشاند ....
با توجه به این دو نکته ی مهم ، اگر ما واقعا جزو کسانی هستیم که طالب کمالیم ، چه باید بکنیم که به مقصد و مقصود خود برسیم ؟!
قدم گذاشتن در مسیر "خود شناسی"(1) مهمترین کاری است که هر کمالجویی باید آن را انجام دهد که آن هم جز از طریق سیر و سلوک میسر نمی باشد .
(1) : در مورد مباحث خودشناسی و سیر و سلوک اگر خواهان توضیحات بیشتری هستید به دو سایت زیر مراجعه فرمایید :
www.filmezeynabasarealirezatavana.persianblog.ir
عاشق حقیقی
عاشقی نزد معشوق خود از کارها و خدماتی که در راه عشق او انجام داده بود ، سخن می گفت و آنها را یکایک برمی شمرد ....
او با شوریدگی می گفت : چه ناکامی ها که در راه عشق تو کشیده ام . از شور عشق شبها تا صبح بیدار مانده و می گریستم .... هیچکس مرا هنگام صبح ، خندان و یا خفته ندیده است .... در نبرد عشق تو چه زخمها که خورده ام و .....
و البته این رنجهایی را که کشیده بود ، نه از سر منت ، بلکه از سر محبت ، برای معشوق خود بیان می کرد .
عاشق در این حال خود غرق بود و با تفصیل درد و رنج خود را در قالب کلام تکرار می کرد ....
معشوق ، بعد از شنیدن سخنان او گفت : بله ، همه ی این ها که گفتی ، درست است و همه را انجام داده ای ولی یک کار را که اصل و بنیاد عشق و دوستی است ، انجام نداده ای !
عاشق گفت : بگو آن اصل چیست ؟!
معشوق گفت : آن اصل ، مردن و نیستی* است . تو همه ی این کارها را کرده ای ولی هنوز نمرده ای و زنده ای ! اگر عاشق جانبازی ، بمیر !
عاشق در همان لحظه ، دراز کشید و جان سپرد و مانند گلی شاد و خندان در راه معشوق سر بباخت .... مثنوی معنوی / دفتر پنجم
* : منظور از مردن و نیستی ، فنای در معشوق (حضرت حق) است که از مبانی عرفان و درواقع اصل و ریشه ی سیر و سلوک است .
