صالح چه کسی است ؟

معمولا هر چه نگاه ما به مسائل و پدیده ها عمیق و عمیق تر می شود ، برداشت ما نیز از آنها عمیق تر خواهد شد . واژه ها نیز که نمایانگر حقایقی هستند از این قاعده مستثنی نیستند .

در قرآن کریم به واژه ی "صالحین" زیاد برخورد می کنیم و می بینیم که یکی از درخواستهای پیامبران از حضرت حق این بوده است که خداوند آنها را به صالحان ملحق کند و یا می بینیم که یکی از بشارتهای حضرت حق به انبیاء و اولیاء قرار دادن آنها در زمره ی صالحان بوده است . 

پس صالح بودن ویژگی بسیار ارزشمندی است که باید معنایی فراتر از آنچه که به طور معمول در اذهان است ، داشته باشد .

در معنای ظاهری صالح به کسی گفته می شود که کارهای نیک انجام می دهد ولی در معنای عمیق تر به کسی اطلاق می شود که در صلح با جهان هستی ، خود ، خدا و دیگران به سر می برد .

و عمل صالح مجموعه ی اعمالی است که انسان را به این مصالحه نزدیک می کند .

شاید در وهله ی اول فکر کنیم که ما با هیچکدام از موارد بالا سر جنگ نداشته و در تضاد نیستیم . بنده بصورت خیلی کوتاه و مختصر این چهار مورد را توضیح می دهم تا ببینیم که آیا اکثریت ما در بسیاری از مواقع در جنگ و کشمکش عملی و یا فکری با چهار مورد فوق هستیم یا خیر ؟‌

تضاد با خدا : بعضی از ما مشکلات و امور ناخوشایندی را که برایمان پیش می آید به خداوند نسبت می دهیم . درحالیکه اگر خوب دقت کنیم می بینیم که این امور یا بر اثر غفلت و ناآگاهی خودمان و یا دیگران برایمان ایجاد شده است و یا اینکه اگر ظاهرا هم کسی در بروز آن دخالتی نداشته باشد ، حکمتی داشته است که اگر صبر کنیم و یا بیشتر دقت کنیم به خیر بودن آن پی می بریم . 

کسی که به صلح با خداوند می رسد از خداوند راضی است و می داند که از خیر مطلق ، جز خیر صادر نمی شود . 

تضاد با جهان هستی : از تضاد با طبیعت شروع می شود تا ارکان دیگر هستی ....

مثل اینکه : چرا فلان جا زلزله آمد ؟ چرا اینجا سیل آمد ؟ چرا اینقدر هوا سرد و یا گرم است ؟! و ... 

تضاد با خود :‌ شاید بیشتر ما به نحوی از خودمان ناراضی باشیم و بخاطر چیزهایی که نداریم ، از دست داده ایم و یا نتوانسته ایم بدست بیاوریم مرتب خودمان را سرزنش کنیم . ‌

درست این است که ما باید همواره در امور معنوی به بالادست خود و در امور مادی به زیردست خود نگاه کنیم . ضمن اینکه نگاه کردن به بالادست باید در جهت ایجاد انگیزه و تلاش باشد و نباید منجر به درگیری و کشمکشهای روانی و روحی برای ما شود . 

کسی می تواند به صلح با خود برسد که به خودش به عنوان تجلی خداوند احترام بگذارد و بداند که همه از جوهره ی پاک الهی برخوردار هستند ، پس او هم توانایی به فعل رساندن قوای الهی خود را دارد . پس به سعی و تلاش خود در جهت کمال با امید و توکل به خداوند ادامه می دهد . 

تضاد با دیگران : عمیق ترین نوع تضاد است که معمولا بخاطر تعصب ها و پیش فرضها و خود محوری ها ایجاد می شود . درحالیکه کسی که می خواهد به صلح با دیگران برسد باید بداند که هرکسی از منظری به جهان هستی نگاه می کند و دیدگاه خاص خود را دارد . پس او ضمن احترام گذاشتن به دیگران ، کسی را بخاطر عقیده اش رد و یا تکذیب نمی کند . 

************

حقیقت این است که تا زمانیکه خودمان را محور جهان هستی می دانیم و همه چیز را به نسبت خودمان می سنجیم ، در این تضاد به سر خواهیم برد . ولی اگر بدانیم که هریک از ما جزئی از پیکره ی عظیم هستی می باشیم و درنتیجه همه چیز را از منظر کل نگاه کنیم ، خواهیم دید که همه چیز در جای خود نیکو و زیباست و در هماهنگی کامل با یکدیگر قرار دارد .

پس اولین گام برای صالح شدن این است که دست از خود محوری برداریم . 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


اهمیت کنترل ذهن

اگر دقت کرده باشیم ، می بینیم بسیاری از ما در بیشتر اوقات که مشغول انجام کاری هستیم ، چون ذهنمان هر لحظه از آن کار به جاهای دیگر پرواز می کند ، کارمان از کیفیت مطلوبی برخوردار نیست . 

مثلا مشغول مطالعه کردن هستیم ولی در جای دیگری حضور داریم . قالب فیزیکی مان در کلاس هست ولی ذهنمان در خانه و یا هرجای دیگری است . ظاهرا مشغول صحبت کردن با دوست و یا افراد خانواده هستیم ولی در جای دیگری به سر می بریم و درنتیجه نمی توانیم عکس العمل مناسب در مقابل واکنشهای آنها نشان دهیم . 

پس به نظر می رسد این ما نیستیم که حاکم بر ذهنمان هستیم بلکه این ذهنمان است که حاکم بر ماست .

شاید در نگاه سطحی این مسئله مشکل بزرگی به نظر نرسد ولی به دلایل زیادی که به چند مورد از آنها اشاره می شود ، کنترل ذهن از اهمیت ویژه ای برخوردار است :

1- عمر ما که از همین لحظه لحظه ها تشکیل شده است ، بزرگترین سرمایه ماست . لحظه ای که می گذرد ، دیگر برنمی گردد . پس باید سعی کنیم از اوقاتمان نهایت استفاده را بکنیم ولی تشتت ذهنی بزرگترین دشمن وقت ماست و عامل موثری در هدر دادن این سرمایه گرانبها . 

2- در دیدگاههایی که به انسان به عنوان یک مجموعه بهم پیوسته نگاه می شود و جسم او را از روح و روان او جدا نمی دانند ، معتقدند که سلامتی جسم انسان به سلامتی روح و روان او وابسته است و بسیاری از بیماری های او ناشی از تشتت ذهنی اش می باشد و کنترل ذهن ، عامل اساسی در درمان بیماریهاست .

3- در سیر و سلوک ، کنترل ذهن از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است چرا که این گامی است که با طی کردن آن به نتیجه ای بسیار ارزشمند می رسیم ، درک حضور .... 

منظور از درک حضور این است که در هر لحظه متوجه این مسئله باشیم که در محضر خداوند هستیم و در حقیقت به درک این آیه برسیم : ...اینما تولوا فثم وجه الله یعنی به هرجا روی آورید ، رو به سوی خداوند است ... / سوره بقره / آیه 115 

4- تشتت ذهنی ، انرژی ذهنمان را تحلیل می دهد و درنتیجه در جایی که می خواهیم از ذهنمان استفاده لازم و مطلوب را بکنیم ، مثلا برای کاری برنامه ریزی کنیم ، یا مسئله ای را مورد بررسی قرار داده و پیام آن را دریافت کنیم ، با یک ذهن خسته و درمانده مواجه هستیم .

دوستان خوبم نظر شما در این باره چیست ؟ آیا تجربه ای در مورد کنترل ذهن دارید تا از آن بهره ببریم ؟ 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸
تگ ها :


چرا بهتر دیدن خود کاری شیطانی است ؟

سلام دوستان خوبم . از نظرات شما بسیار بهره بردم . همانطور که شما عزیزان فرموده اید این طرز فکر ریشه در خود بزرگ بینی ، حسادت و .... دارد که آنها هم ریشه در جهل دارد . با جمع بندی نظرات ، دلایل زیر در رد چنین طرز تفکری به دست آمده است :

الف : شیطان به این دلیل گفت من از انسان بهترم چون فقط بعد جسمانی او را مشاهده کرد و بعد معنوی و روحانی او را نادیده گرفت و درنتیجه قضاوتی یکجانبه و ظاهری داشت .

ما هم هنگامیکه نسبت به دیگران احساس برتری می کنیم :

 ١- چه بسا ابعاد و ویژگی های مثبت آن فرد از نظر ما مخفی مانده باشد و از آنها آگاهی نداشته باشیم و فقط آن بعدی که بدلایلی نسبت به آن احساس برتری می کنیم ، برایمان هویدا باشد .

٢- عملکرد هر فردی با توجه به شرایط و ویژگی های فردی ، خانوادگی و ... باید در نظر گرفته شود (پس بدی و خوبی امری نسبی است) و چون ما از شرایط و خصوصیات افراد بی اطلاعیم پس مقایسه کردن ، امری بی مورد است و چه بسا ما هم در شرایط یکسان ، همان عملکرد و بینش را پیدا می کردیم .

 ٣- اگر حتی این احساس برتری به دلیل گناه آشکاری باشد که شخص انجام می دهد ، این نکته را نباید فراموش کنیم که ممکن است همان فرد در آینده موفق به توبه گردد و مومن و صالح از دنیا برود ولی معلوم نیست که آینده و ماحصل ایمان ما هنگام مرگ چگونه باشد . 

 ب : همه ی ما تجلی خداوند هستیم و از نظر جوهره ی وجودی تفاوتی بین ما نیست و روح الهی در همه ی ما دمیده شده است و تفاوتها فقط از نظر تقوا و عمل صالح می باشد که تشخیص این نوع برتری هم بر عهده ی ناظری است که احاطه ی کامل به درون افراد دارد یعنی خداوند و اولیاء پاک او ....

ج : هدف از بندگی ترک منیت است و اگر ما عبد و بنده ی خداوند هستیم باید رسالت بندگی خود را به جا آوریم . یعنی به جایی برسیم که خودمان را نبینیم . پس احساس برتری به چه معناست ؟ 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها :


اولین درس

استاد گفت : اولین درس را شیطان به آدم آموخت ، هنگامی که بر او سجده نکرد و به خداوند گفت : "من از او بهترم" . (سوره ی ص/ آیه ٧۶)

در حالیکه _ بهتر بودن _ در برخورد اندیشه ها و در میدان عمل به اثبات می رسد . 

********************

با خودم گفتم : ‌تابحال چند بار خودم را با دیگران مقایسه کرده ام و به انحاء مختلف خودم را بهتر از دیگران دیده ام ! آیا در هر بار بهتر دیدن خودم ، کاری شیطانی انجام نداده ام ؟!

هر کس بگوید من بهتر هستم ، دلیل بر خامی و شیطانی بودن اوست .

دوستان خوبم انشاءالله در پست آینده دلایل شیطانی بودن این اندیشه بررسی خواهد شد . خوشحال می شوم از نظرات شما عزیزان بهره مند شوم . 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸
تگ ها :


اندوه و ترس

به نام آرامش دهنده ی دلها

اگر زندگی پیامبران و اولیای الهی را بررسی کنیم ، می بینیم که اگر از زندگی افراد عادی سخت تر نباشد ، قطعا راحت تر نیست ولی با این همه بقدری آرامش دارند که در قرآن کریم از آنها به این دو صفت یاد می شود : "اولیای الهی نه خوفی دارند و نه اندوهگین می شوند"

حزن و اندوه زمانی ایجاد می شود که چیز مطلوبی را داشته و از دست داده باشیم و یا آن را به دست نیاورده باشیم (در گذشته)

و ترس هم بخاطر نگرانی از وقوع حادثه ای ناپسند _ در آینده _ ایجاد می شود . حادثه ای که باعث از دست دادن کسی یا چیزی یا موقعیت مطلوبی باشد .

شاید در نگاه اول ، اینطور به نظر برسد که حزن و ترس ما زائیده ی فقدان ایمان و توکل و اعتماد ما به خداوند و یا ضعف آنهاست (البته در اینجا منظور از حزن و ترس ، اندوه و ترس ناشی از دوری از خداوند نیست که بعلت اعمال ناپسند خود ما ایجاد می شود) ولی در نگاه عمیق تر می بینیم که ....

در کتابی* که نویسنده ی آن یک استاد معنوی است می خواندم که ترس های ما (و بطریق اولی حزن های ما) زائیده ی منیت ماست و ما بخاطر حفظ امنیت خودمان که از منیت مان ناشی می شود ، از حوادثی که به نظرمان ناخوشایند می آید ، می ترسیم .

به قول نویسنده ی کتاب "منیت ، خواهان اطمینان ، خاطر جمعی و توجه است و پیوسته می کوشد به مقام و مرتبت خود بیفزاید ...."

حال می فهمیم که چرا اولیای الهی نه حزنی دارند و نه خوفی . زیرا آنها نه تنها از دام دنیا و تعلقات آن رسته اند ، بلکه از دام منیت نیز رها شده اند .

آنها می دانند که هرآنچه برایشان مقدر شده و می شود چون از جانب خداوند که منشاء خیر است می باشد ، پس خیر محض است . 

بیائیم از این پس اگر حزن و ترس به جانمان افتاد و ذهنمان را آلوده کرد از خودمان بپرسیم : آیا این احساس ، ریشه در "منیت من" ندارد ؟!

* : "خود بی نهایت" _ اثر "استوارت وایلد" _ انتشارات هامون _ ترجمه "محمد رضا آل یاسین"  

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :


نکوهش کردن دیگران

نکوهش کردن دیگران که معمولا بدنبال قضاوت و داوری درباره ی گناهان دیگران صورت می گیرد ، هر دو از کارهای ناشایستی است که نه تنها ما را از قرب حضرت حق دور می کند ، بلکه دیر یا زود _ بازتاب عملمان _ ما را در شرایطی مشابه قرار می دهد تا نسبت به زشتی کار خود آگاهمان سازد . 

اگر ما توفیق پرهیز از برخی گناهان و یا انجام کارهای شایسته را داریم ، مسلما از لطف و یاری خداوند است که به ما آگاهی لازم و قدرت بر انجام کار خیر را عطا کرده است . فراموش کردن این حقیقت و دیدن خوبیها از خودمان ، ما را دچار عجب و غروری خواهد کرد که در پی خود ، قضاوت کردن ، نکوهش کردن و .... عواقب ناشی از آن را خواهد داشت . 

خصوصا که ما شرایط افراد را هنگامیکه مرتکب عمل زشتی می شوند ، نمی دانیم و از عواملی که باعث سوق دادن آنها به این کار شده ، آگاهی نداریم . 

خلاصه آنکه قضاوت کردن و داوری ، شایسته ی حضرت حق است و اگر ما چون ملائک هم از گناه کردن ، مصون باشیم باز باید از این کار اجتناب کنیم .

جناب مولانا این نکته ی مهم را در تمثیلی ، در دفتر اول مثنوی معنوی آورده است : 

هاروت و ماروت دو فرشته ای بودند که هرگاه گناه اهل زمین و فسق و فجور آنها را می دیدند ، خشمگین می شدند و شروع به سرزنش کردن آنها می کردند . 

روزی حضرت حق به آنها فرمود : اینقدر آدمیان را نکوهش نکنید ! اگر شما دارای عصمت هستید ، این عکس عصمت و قداست من است که بر شما افتاده . اگر شما هم در شرایط مشابه آدمیان بودید ، به گناه آنها دچار می شدید و آنگاه جایگاهی در میان اهل آسمان نداشتید ....

هاروت و ماروت ،‌ بدون توجه به فرموده ی حضرت حق ، با عجب و غرور گفتند : اگر ما به جای آدمیان بودیم ، هرگز چنین گناهانی مرتکب نمی شدیم و عصیان نمی کردیم ! 

خداوند برای فهماندن حقیقت به آنها ، آن دو را به زمین فرستاد و آنها هرآنچه را که بخاطر آن آدمیان را سرزنش می کردند ، مرتکب شدند ....

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :


اطلسی

اگر میان من و اطلسی قرار نبود

اگر بنفشه حضورش در انتظار نبود

اگر که معجزه ی سبز کردگار نبود

اگر امید به برگشتن بهار نبود

مرا تحمل باد خزان

فسردن گل

توان و طاقت دیدار برگ و شاخه ی خشک

توان و تاب تماشای تازیانه ی زرد

مرا تحمل این فصل داغدار نبود

مرا تصور یک لحظه انتظار نبود

اگر میان من و اطلسی قرار نبود

(مجتبی کاشانی)

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :


ارتباط عمق نگرش ما با درک قرآن کریم

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از دوستان عزیزم خواسته بودند که مطلبی راجع به عمیق شدن در فهم قرآن کریم بنویسم . حقیقتا خود را از این کار عاجز می بینم ولی در حد بضاعت ناچیزم ، چند خطی می نویسم .

حقیقت امر این است که عمیق شدن در قرآن کریم ، چیزی جدای از عمیق شدن در دیگر حقایق نیست . چون قرآن کریم ، جامع همه ی حقایق مانند : توحید ، معاد ، نبوت و ... می باشد .

به طور مثال وقتی که ما آیاتی در مورد وحدانیت خداوند می خوانیم ، از آنجایی که توحید به سه قسم : افعالی ، صفاتی و ذاتی تقسیم می شود ، باتوجه به اینکه در کدام مرتبه سیر می کنیم (البته مرتبه ای که علم و عمل در آن توأمان است) برداشتی مطابق با همان مرتبه خواهیم داشت .

یا وقتی که آیاتی راجع به بهشت ، جهنم و به طورکلی معاد می خوانیم ، باز به نسبت عمق نگرشمان ، برداشت خاص خود را خواهیم داشت . و این ارتباط در مورد همه ی مقولات قرآن کریم به همین صورت است . پس می بینم که عمق نگرشمان تاثیر زیادی در فهم قرآن کریم دارد .

به نظر بنده ، عمیق ترین نوع نگرش را عارفان بزرگ داشته و دارند . چون دانسته های آنها از روی کشف و شهود بوده و هست . پس لازم است همراه با خواندن معانی قرآن کریم ، با نوع نگرش آنان آشنا شویم تا کم کم به درک خود از معانی آیات ، عمق بخشیم . ولی این کار را باید پله پله انجام دهیم تا دچار سردرگمی نشویم . سیر مطالعاتی که استاد راه رفته ی "اذان دل" در یکی از پست های خود مرقوم فرمودند ، بسیار عالی و متقن است . 

اینکه عرض کردم پله پله باید این مسیر را طی کنیم ، از این جهت بود که خودم تجربه ای در این مورد داشتم که شاید برای شما عزیزان مفید باشد :

چند سال پیش ، قبل از اینکه درک درستی از این حقیقت (پله پله گام برداشتن) داشته باشم ، بسیار مشتاق دست یافتن به نگرشی عمیق و البته _سریع _ در قرآن کریم بودم . برای این کار خودم را به آب و آتش می زدم و بدون اینکه مقدمات لازم را در فهم سخنان عارفان داشته باشم ، فکر می کردم اگر از تفاسیر آنها استفاده کنم ، می توانم به یکباره به اوج پرواز کنم .... 

چون بسیار مشتاق ولی متاسفانه _عجول _ بودم از تفسیر منسوب به حضرت محیی الدین استفاده می کردم که امام عارفان است .... 

خوب ، فکر می کنم حال و روز من برایتان قابل درک باشد ! نه تنها این تفسیر کمکی در آن موقع به بنده نمی کرد ، بلکه مرا بیشتر پریشان و سردرگم می کرد . این پریشانی و سردرگمی ، هنگامی که به موقع و به هنگام نباشد فقط باعث فشار روحی شدید بر روی سالک می شود که منجر به ناامیدی می گردد .  

هرچند که هنوز اندر خم یک کوچه ام و به دست یافتن به نگرشی عمیق بسیار فاصله دارم ، ولی این را آموخته ام که : این راهی است که باید در آن مشتاق بود و بسیار تلاش کرد ولی این تلاش باید با آرامش ، عشق و امیدواری همراه باشد . 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :


روح عالم

عرفا معتقدند که خلقت عالم با وجود انسان تکمیل شده است و اگر موجودی به نام انسان نبود ، خلقت عالم ناقص بود و گویی که عالم ، جسمی بود که روح نداشت .... زیرا تمامی معانی که در عالم خارج (عالم کبیر) وجود دارد ، در وجود انسان نهفته است ، پس او "روح عالم" است .

در قرآن کریم می خوانیم که خداوند خطاب به ملائکه می فرماید : "... من جانشینی در زمین قرار می دهم ..." (سوره ی بقره / آیه 30)

و در جای دیگری دوباره به آنها می فرماید : "پس چون او را استوار بپرداختم و در او از روح خود دمیدم ، برای او به سجده درافتید"  (سوره های حجر و ص آیات 29 و 72)

یعنی خداوند با این نفخه ، استعداد به خلافت رسیدن انسان را به او عطا می کند و انسانی که این قابلیت را داشته باشد که این استعداد را به فعلیت برساند ، جانشین خداوند در روی زمین می شود . استعدادی که در هیچ یک از موجودات دیگر حتی در ملائکه ی آسمانی که مظهر قدوسیت هستند ، وجود ندارد .

پس می بینیم که انسان موجود بسیار ارزشمندی است . ولی چه باعث شده که بعضی از ما حقیقت وجود خود را فراموش کرده ایم و به جای اینکه عمر باارزش خود را صرف به فعلیت رساندن آن استعدادها کنیم ، آن را به بطالت می گذرانیم ؟!

شاید یک علت ، این باشد که گفته می شود انسان به یک معنا از ریشه ی "نسیان" گرفته شده است پس او اهل فراموشی و غفلت است . یعنی پس از اینکه به چیزی توجه می کند ، آن را فراموش می کند و به چیز دیگری توجه اش جلب می شود . (این مسئله با کمی دقت در درون خودمان کاملا هویداست )

پس به نظر می رسد ما انسانها دو بعد داریم : یک بعد ما را به سمت کمالجویی دعوت می کند و بعد دیگرمان ، ما را به غفلت و فراموشی می کشاند ....

با توجه به این دو نکته ی مهم ، اگر ما واقعا جزو کسانی هستیم که طالب کمالیم ، چه باید بکنیم که به مقصد و مقصود خود برسیم ؟!

قدم گذاشتن در مسیر "خود شناسی"(1) مهمترین کاری است که هر کمالجویی باید آن را انجام دهد که آن هم جز از طریق سیر و سلوک میسر نمی باشد . 

(1) : در مورد مباحث خودشناسی و سیر و سلوک اگر خواهان توضیحات بیشتری هستید به دو سایت زیر مراجعه فرمایید : 

www.filmezeynabasarealirezatavana.persianblog.ir

www.azaan.persianblog.ir

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :


عاشق حقیقی

عاشقی نزد معشوق خود از کارها و خدماتی که در راه عشق او انجام داده بود ، سخن می گفت و آنها را یکایک برمی شمرد ....

او با شوریدگی می گفت : چه ناکامی ها که در راه عشق تو کشیده ام . از شور عشق شبها تا صبح بیدار مانده و می گریستم .... هیچکس مرا هنگام صبح ، ‌خندان و یا خفته ندیده است .... در نبرد عشق تو چه زخمها که خورده ام و .....

و البته این رنجهایی را که کشیده بود ، نه از سر منت ، بلکه از سر محبت ، برای معشوق خود بیان می کرد . 

عاشق در این حال خود غرق بود و با تفصیل درد و رنج خود را در قالب کلام تکرار می کرد ....

معشوق ، بعد از شنیدن سخنان او گفت : بله ، همه ی این ها که گفتی ،‌ درست است و همه را انجام داده ای ولی یک کار را که اصل و بنیاد عشق و دوستی است ، انجام نداده ای ! 

عاشق گفت : بگو آن اصل چیست ؟!

معشوق گفت : آن اصل ، مردن و نیستی* است . تو همه ی این کارها را کرده ای ولی هنوز نمرده ای و زنده ای ! اگر عاشق جانبازی ، بمیر !

عاشق در همان لحظه ، دراز کشید و جان سپرد و مانند گلی شاد و خندان در راه معشوق سر بباخت ....     مثنوی معنوی / دفتر پنجم

* : منظور از مردن و نیستی ، فنای در معشوق (حضرت حق) است که از مبانی عرفان و درواقع اصل و ریشه ی سیر و سلوک است .

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :