قطعه گمشده
قطعه ی گمشده (که به شکل یک مثلث بود) تنها نشسته بود ....
در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود جایی ببرد .
بعضی ها با او جور درمی آمدند ....
اما نمی توانستند قِل بخورند .
بعضی دیگر قِل می خوردند ، اما جور درنمی آمدند .
یکی از جور درآمدن چیزی نمی فهمید ....
دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید ....
یکی زیادی ظریف بود .
××××××××××××××
قطعه ی گمشده تالاپی پایین افتاد .... پوپ !
یکی او را می ستود .... و می رفت پی کارش .
بعضی ها به شکلی بودند که بیش از اندازه ، قطعه ی گمشده داشتند
بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند ، تکمیل تکمیل !
××××××××××××××
او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند .
باز هم با انواع دیگری روبرو می شد ، بعضی خیلی ریزبین بودند .
بعضی ها در عالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند . سلام !
××××××××××××××
فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ....
فایده ای نداشت !
این بار پر زرق و برق شد ، اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند .
××××××××××××××
عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور درمی آمد !
اما ناگهان قطعه ی گمشده شروع کرد به رشد کردن !
و رشد کرد ....
آن که شکلش با او جور درآمده بود ، به او گفت : "من نمی دانستم تو رشد می کنی !"
قطعه ی گمشده گفت : "من هم نمی دانستم ."
دوستش گفت : "می روم پی قطعه ی گمشده ی خودم که بزرگ هم نمی شود ... خداحافظ !"
×××××××××××××
روزها گذشت . تا اینکه یکروز ، کسی آمد که با دیگران فرق داشت .
قطعه ی گمشده پرسید : "از من چه می خواهی ؟"
آنکه با دیگران فرق داشت ، جواب داد : "هیچ !"
قطعه پرسید : "به من چه احتیاجی داری ؟"
او جواب داد : "هیچ !"
قطعه ی گمشده باز پرسید : "تو کی هستی ؟"
دایره بزرگ گفت : "من دایره ی بزرگم ."
قطعه ی گمشده گفت : "به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم . شاید من قطعه ی گمشده ی تو باشم ."
دایره بزرگ گفت : "اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور درآمدن تو ندارم ."
قطعه ی گمشده گفت : "حیف ! خیلی بد شد . چقدر دلم می خواست با تو قِل بخورم ..."
دایره ی بزرگ گفت : "تو نمی توانی با من قِل بخوری . ولی شاید خودت بتوانی به تنهایی قِل بخوری ."
قطعه گفت : "تنهایی ؟ نه ! قطعه ی گمشده که نمی تواند تنهایی قِل بخورد ."
دایره بزرگ گفت : "تابه حال امتحان کرده ای ؟"
قطعه ی گمشده گفت : "آخر من گوشه های تیزی دارم . شکل من به درد قل خوردن نمی خورد ."
دایره بزرگ گفت : "گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند . خب ، من باید بروم . خداحافظ ! شاید روزی به هم برسیم .... "
و قِل خورد و رفت .
××××××××××××××
قطعه ی گمشده باز تنها ماند ، مدتی دراز در همان حال نشست .
آن وقت ....
آهسته ....
آهسته ....
خود را از یک سو بالا کشید ....
تلپی افتاد . تالاپ !
باز بلند شد .... خودش را بالا کشید ....
باز تالاپ !
شروع کرد به پیش رفتن ....
و بزودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ....
آنقدر از جایش بلند شد ، افتاد
بلند شد ، افتاد
بلند شد ، افتاد
تا شکلش کم کم عوض شد ....
حالا به جای اینکه تلپی بیفتد ، بامپی می افتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد ، بالا و پایین می پرید ....
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد ، قِل می خورد و می رفت ....
نمی دانست به کجا ، اما ناراحت هم نبود
قطعه ی گمشده که دیگر کاملا به شکل یک دایره درآمده بود ، همینطور قِل خورد و پیش رفت
تا .... بالاخره روزی به دایره ی بزرگ رسید .
به جای اینکه بنشینی و منتظر باشی تا کسی پیدا شود و تو را کامل کند ، خودت شهامت و جسارت پدید آوردنِ شکل را پیدا کن .
و افکار و دیدگاهت را تغییر بده و انرژی ات را صرف شکل دادن به خودت کن .
تلاش کن ....
"اثر شل سیلور استاین"
مراقبه
ذات همه ی انسانها قابل احترام و مقدس است ، چونکه همه از وجهی الهی برخوردارند و آنچه که باعث تمایز آنها از یکدیگر می شود ، اعمال و کردار آنهاست .
از آنجایی که اکثرا قضاوت انسانها بر اساس آن چیزی است که می بینند ، پس درمی یابیم که شایسته و مناسب بودن رفتار و اعمالِ ما از اهمیت ویژه ای برخوردار است .
نکته ای که ما اغلب به آن توجه نمی کنیم ، این است که برای سیر و سلوک ، متکاملتر شدن و یا هر چیز دیگری ، باید از درونمان کمک بگیریم . متاسفانه ما در روزمرگی زندگی و اتفاقات آن ، خود را تنها ، ضعیف ، و ناتوان می پنداریم و گمان می کنیم که تنها رها شده ایم . درحالیکه اینطور نیست و همان وجه الهیِ ما ، همواره با آغوشی باز آماده است تا ما را راهنمایی کند و به ما یاری برساند .
پس گام اول ، این مسئله ی یقینی است که ملکوت آماده ی کمک رساندن به ماست .
مسئله ی بعد این است که ما در چه زمینه هایی از او کمک بگیریم ؟
اگر یکی از دغدغه های ما ، ناشایست و نامناسب بودن اعمال و کردارمان است ، بهتر است ساعتی را در شبانه روز به تفکر و ریشه یابی در مورد کارهایمان اختصاص دهیم و در این زمینه از ملکوت کمک بگیریم . حتی کارهای به ظاهر خوبمان را هم از این قاعده مستثنی نکنیم . من در مورد مفید بودن این کار چیزی عرض نمی کنم چون فقط باید این کار را تجربه کرد ، تا فواید آن را دریافت .
ولی به نکته ی مهمی اشاره می کنم و آن اینست که وقتی با اشتباهات ، خطاها ، اعمال هیجانی و خلاصه کارهای ناشایست خود روبرو شدیم ، از آنها برای شناخت خود درس بگیریم و مرتب خود را سرزنش و محکوم نکنیم . چونکه این کار ، انرژیِ ذهنیِ زیادیِ از ما را هدر می دهد و توان لازم برای اندیشیدن به مسائل مهمتر را از ما می گیرد .
به نظر من ، داشتن عزت نفس ، یعنی اینکه ما فراموش نکنیم از وجهی الهی برخوردار هستیم و به همین خاطر باید در بهبود اعمال و کردارمان بکوشیم .
حکایت امیر و مرد خفته
خردمندی سوار بر اسب می رفت که ناگهان دید ، مردی زیر درختی خوابیده و ماری به سمت او در حال حرکت است . سوار ، شتابان به سوی مرد رفت ولی متاسفانه کار از کار گذشته و مار به دهان مرد خفته ، خزیده بود .
مرد خردمند ، تدبیری اندیشید و بدون آنکه مردِ خفته را از این امر آگاه سازد ، شروع به زدن ضرباتی محکم بر وی کرد .
مرد از خواب بیدار شد و حیران ، شروع به دویدن کرد . سوار هم از پی او می تازید .
سرانجام ، مرد به زیر ِ درختی پناه برد که سیبهای پوسیده ی فراوانی در پای آن ریخته شده بود .
سوار ، مرد دردمند را مجبور به خوردن آن سیبها کرد و آنقدر به او خوراند که سیبها از دهان او بیرون می ریخت . مرد ، داد و فریاد می کرد و می گفت : آخر ، من چه زیانی به تو رسانده ام که با من چنین می کنی ؟!
ولی مردِ سوار ، بدون توجه به اعتراض او ، دوباره شروع به نواختن ضربات سنگین بر وی کرد . مرد ، نفرین کنان ، با شکمی آماس کرده و حالی منقلب مجبور به دویدن شد . او می دوید و سوار هم از پی او می تاخت . آنقدر دوید و دوید تا بالاخره هرآنچه خورده بود ، استفراغ کرد و همراه با آن ، مار هم از دهان او بیرون جست .
هنگامیکه مرد ، دید که مار از دهانش بیرون پرید ، سر تعظیم و تکریم بر درگاه آن مرد فرونهاد و بی درنگ همه ی دردهایش از میان رفت .
گفت : خود تو جبرئــیل رحمتی یـــــــا خدایی که ولــی ِِ نعمتــی
ای مبارک ساعتی که دیدی ام مرده بودم ، جانِ نو بخشیدی ام
ای خنک آن را که بیند روی تـــو یا درافتد ناگهان در کـــــوی تـــــو
مثنوی معنوی / دفتر دوم
داستان امیر و مرد خفته ، از یک نگاه ، تمثیل اولیایی است که با تدبیر و دوراندیشی به تربیت سالکان می پردازند و با صبر و حوصله ، لوح وجود آنها را از نگرش های سطحی و غلط پاک می کنند و به آنها جانی تازه می بخشند . سالکان فقط آن زمانی که از درد جهل رهانیده شوند ، پی به عظمتِ کارِ آن اولیاء خواهند برد .
عادت شکنی
استفان هاوکینگ ، کیهان شناس و پروفسور ریاضی ، که به مدت سی سال استاد دانشگاه کمبریج انگلستان بود در تازه ترین کتاب خود به نام "طراحی عظیم " می نویسد : غالب مردم اینگونه اند که وقتی به یک نظریه ی علمی عادت می کنند ، به سختی می توانند نظریه ی بهتری را به عنوان جایگزین بپذیرند و حتی هنگامیکه برایشان ثابت می شود که نظریه ی قبلی خطاهای زیادی دارد و تئوری جدید با مشاهدات سازگارتر می باشد ، همچنان سعی در حفظ کردن نظریه ی قبلی دارند و درنهایت با ایجاد تغییرات جزئی در آن ، چهارچوب قبلی را حفظ می کنند .
به عنوان مثال تا قبل از اینکه تئوری نسبیت خاص انیشتین ارائه شود از مدتها قبل اعتقاد بر این بود که تمام فضا از وجود "اتر" پر می باشد و امواج الکترومغناطیسی از میان این محیط واسطه منتقل می شوند و با اینکه آزمایشات دو دانشمند به نامهای مایکلسون و مورلی ، ثابت کرد که اتر وجود خارجی ندارد ولی همچنان این چهارچوب مورد تائید دانشمندان بود و اندازه گیری ها در میان آن انجام می شد . تااینکه نسبیت خاص انیشتین ثابت کرد که اتر وجود خارجی ندارد .
منظور از نوشتن این مثال آن بود که نه تنها در علم ، عادت کردن به یک نظریه ، مشکل ساز می شود بلکه در سیر و سلوک نیز عادت داشتن به بعضی عقاید و مطلق پنداشتن آنها ، مانع پیشرفت و رشد فرد خواهد بود .
از آنجایی که به لحاظ علمی ثابت شده که همه چیز در حال حرکت است و ما نیز به عنوان ناظر آنها در حال حرکت هستیم ، پس هیچ چیز در هستی ثابت نیست که بتوان نگرش مطلقی نسبت به آن داشت .
بنابراین عارفان معتقدند که یک سالک بهتر است از چهارچوب های مختلف به مسائل نگاه کند تا زاویه ی دید او عمیق تر و گسترده تر گردد .
عادت شکنی که با تمرین حاصل می شود از جمله نیازهای یک سالک موفق است .
مرگ از پیش اعلام شده
اواسط سال ١٩٧٠ ، "استفن هاوکینگ" که با وجود بیماری فلج تدریجی ، خودش را برای تز دکترایش آماده می کرد ، شنید که پزشکی گفت فقط دو سال دیگر زنده خواهد ماند .
فکر کرد : "خوب ، دیگر لازم نیست به مسائلی مانند بازنشستگی و پرداخت صورت حساب ها فکر کنم . پس می توانم سعی کنم کیهان را بفهمم ."
بیماری به سرعت پیش می رفت و مجبور شد فرمول های ساده ای اختراع کند تا در کمترین زمان ممکن ، تمام افکارش را خلاصه کند .
دو سال و نیم گذشت ، بیست سال گذشت ، و هاوکینگ هنوز زنده است . می تواند افکار انتزاعی اش را با کامپیوتری نصب شده بر صندلی چرخدارش ، منتقل کند و این کامپیوتر فقط پنجاه کلمه دارد . او کتاب کلاسیک " تاریخ کوتاه زمان" را نوشت و تاثیر عمیقی بر فیزیک مدرن گذاشت .
بیماری ، به جای اینکه او را بی فایده کند ، باعث شد شیوه ی استدلالی جدیدی را کشف کند .
"پائولو کوئلیو"
از لیلی وجود من پر است
جسم مجنون ، به جهت دوری و فراق از لیلی ، بیمار گشت . طبیب برای معالجه ، نزد او آمد و تشخیص داد که چاره ای جز فصد کردن او نیست . هنگامی که طبیب بازوی مجنون را بست و نیشتر را برای زدن رگ او بدست گرفت ، مجنون فریاد زنان مانع کار او گشت . طبیب که گمان می برد مجنون از این کار می ترسد ، علت را جویا شد .
مجنون جواب داد : چنان وجودم از لیلی پر است که می ترسم اگر فصدم کنی ، نیشتر بر لیلی وارد شود .
جسم مجنون را ز رنج دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی
خون به جوش آمد ز شعلهء اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق*
پس طبیب آمد به دارو کردنش گفت : چاره نیست هیچ از رگ زنش
رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذوفنون
بازوش بست و گرفت آن نیش او بانگ برزد در زمان آن عشق خو
مزد خود بستان و ترک فصد کن گر بمیرم ، گو : برو جسم کهن
گفت : آخر از چه می ترسی ازین ؟ چون نمی ترسی تو از شیر عرین*
.................
گفت مجنون : من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش
منبل* ام بی زخم ناساید تنم عاشقم ، بر زخمها برمی تنم
لیک از لیلی وجود من پرست این صدف پر از صفات آن در*ست
ترسم ای فصّاد* گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل روشنی ست در میان لیلی و من فرق نیست
(نقل از مثنوی معنوی / دفتر پنجم)
خناق = دیفتری
عرین = بیشه ، نیزار
منبل = مرهم
در = مروارید
فصّاد = رگ زن . از مصدر فصد = رگ زدن
بنی آدم اعضای یکدیگرند
شاید بعضی بر این باور باشند که هر تلاشی که انجام می دهند _ چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی _ اثرات و بازتاب آن فقط شامل حال خودشان می شود ، پس فقط خودشان هستند که سودمند و یا متضرر خواهند شد .
در حالیکه اینطور نیست . نه تنها کارهای ما ، بلکه اندیشه های ما بر روی دیگران اثرگذار است و متقابلا از اعمال و اندیشه های دیگران تاثیر می پذیریم .
این تاثیر متقابل فقط در محدوده ی موجودات نزدیک به هم نیست ، بلکه در محدوده ای به وسعت جهان هستی است . زیرا که در هستی همه چیز ، در هر لحظه در حال تاثیر گذاری و تاثیر پذیری است .
عارفان از قرنها پیش بر این باور بوده اند که ما مثل یک تن واحده هستیم که اجزای این تن ، بطور مستقیم و غیر مستقیم با هم در ارتباط اند . هم اکنون نیز دانشمندان علوم مختلف ، هر کدام در حیطه ی علمی و عملی خود به نتایجی از این دست رسیده اند .
ما از یکدیگر جدا نیستیم ، پس چقدر خوب است که با رشد دادن اعمال و اندیشه های خود ، سعی کنیم اثرات مثبت و مفید بر کل جهان هستی بگذاریم .
حکایتی از ابوبکر شبلی
روزی ابوبکر شبلی را دیدند پاره ای آتش بر کف نهاده ، می دوید .
گفتند : تا کجا ؟
گفت : می روم تا آتش در کعبه زنم تا خلق با خدای کعبه پردازند .
و یکروز چوبی در دست داشت _ هر دو سر آتش درگرفته _ .
گفتند : چو خواهی کرد ؟
گفت : می روم تا به یک سر این ، دوزخ را بسوزم و به یک سر بهشت را ، تا خلق را پروای خدا پدید آید .
"نقل از تذکره الاولیاء"
قرآن ! من شرمنده توام
قرآن ! من شرمنده توام ، اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود ، همه از هم می پرسند : "چه کسی مرده است ؟"
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام ، اگر تو را از یک نسخه ی عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و ....
آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام ، اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ....
اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند ، مستمعین فریاد می زنند :"احسنت ...!" گویی مسابقه ی نفس است ....
قرآن ! من شرمنده توام ، اگر به یک فستیوال مبدل شده ای . حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکوردگیری ؟
ای کاش آنان را که تو را حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا بحال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی تو را می خوانند ، چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است .
آنچه ما با قرآن کردیم ، تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیده ایم .
"دکتر علی شریعتی"
توحید حقیقی
در تذکره الاولیاء از ابوالحسن خرقانی نقل شده است که می فرماید :
"الهی ! مرا در مقامی مدار که گویم خلق و حق و یا گویم من و تو . مرا در مقامی دار که در میان نباشم ، همه تو باشی .
به هستی او نگریستم ، نیستی من به من بنمود . در این اندوه بودم ، تا با دلی که بود ، از حق ندا آمد که به هستی خویش اقرار کن .
گفتم جز تو کیست که به هستی تو اقرار کنم ؟ مگر نگفته ای شهدالله . الهی ! تو یکی و من از یکی تو یکی ام ."
